Copyright © 2007 - 2016 | www.roshanak.ca | All rights reserved.
به سایت من خوش آمدید
عطر خوش عشق
نويسنده: روشنك فريدنيا
ارديبهشت ١٣٩٤
آپریل 2015
سر من شهر قصه است اما در شهر روشنك گاهى شور نيست يا حسى كه مرا همراهى كند، تا قلم به دست بگيرم، امروز يك روز سرد پاييزى است ساعت يك بعد از ظهر است و من در مركز مراقبه ويپاسانا هستم. ساعت استراحت است. سرم روى بالشت است، اما احساس عجيبى بر من حكم فرماست. قلب و روحم را حس خوبى قلقلك ميدهد. يك دفعه قلم را برميدارم دنبال كاغذ ميگردم و بالاخره انتهاى كتابم چند برگ سپيد پيدا ميكنم. حالا همه چيز تكميل است شور ، حس عشق و در نهايت قلم و كاغذ براى ثبت اين احساس ناب.
وقتى دختر كوچكى بودم، انسانها برايم مثل شكوفه هاى بهارى بودند، هيچ تفاوتى بين آنها نبود اما گاهى نگاه پرمهرى، دلى مهربان، مرا به وجد مى آورد. بعدها كه بزرگتر شدم و چهارچوبهاى ذهنى در وجودم شكل گرفتند از خودم سئوال میکردم كه چرا آدمها اینقدر با هم متفاوتند، اين سئوال در مورد مليتهاى ديگر قويتر بود. از فاميل و دوست و آشنا هر كس که از كشور خارج ميشد علاوه بر سوغاتى، داستانهايى هم از فرهنگ و تفكر آنها به ارمغان مى آورد. هميشه گمان مى كردم مليتهاى ديگر دنيايى متفاوتى از ما دارند. بعدها شعاع دايره كوچكتر شد. در كشور خودم ايران راجب هر نقطه كشور داستانهايى از فرهنگ آن ناحيه نقل ميشد كه گوياى فرهنگ خاص آن مناطق بود، شمال كشور متفاوت از جنوب، شرق متفاوت از غرب وحتى در شهرى كه متولد شدم تهران، باز مردم دسته بندى ميشدند. بعدها كه بزرگتر شدم سه طبقه ديگر هم اضافه شد. فقير و متوسط و ثروتمند، قدم که به ٢٠ ،٢١ سالگى گذاشتم دايره باز تنگتر شد. افراد بنا به استعداد و توانايى خود در رده بندى اجتماعى قرار ميگرفتند. البته من هم در اين مسابقه شركت كردم، هر چند استعدادها و توانايى هايم براى خودم مجهول بودند. اما وارد دانشگاه شدم چون نمى خواستم از روند اجتماعى عقب بمانم. تازه متوجه شدم، قصه به اينجا ختم نمى شود، بلكه دايره بازهم تنگتر مى شود. جامعه پزشكان، جامعه مهندسين، وكلا ، كارگران، نويسندگان، نقاشان و غيره و غيره و غيره كه اين ليست را سر به فلك ميكشاند، كه راجب فرهنگ رفتارى و عملكرد اجتماعى آنها صحبت ميشد. توى سرم شلم و شوربايى برپا بود انگار انسانها بايد براى تثبيت خود در يكى از اين طبقه بنديها جا مى گرفتند البته بگذريم از كسانى در اين بازى نبودند و با عشق و علاقه و بدون در نظر گرفتن هيچ معيارى در صحنه هاى اجتماعى، در حال خدمت بودند. خلاصه كلام، وقتى دانشگاهم تمام شد اين بازى برايم خنده آور جلوه ميكرد. درست شبيه قفسه هاى آشپز خانه مادرم كه يكى از قفسه ها پر بود از ادويه هاى مختلف كه هر كدام عطر و بوى خاصى داشتند اما نهايتاً ادويه بودند. جالب اينجاست كه من تمام اين ادويه ها را تست كردم. در واقع به زبان ديگر، من با هر دسته و طبقه اى حشر و نشر كردم، زيرا زندگى من پر از فراز و نشيب بوده و هست. اما امروز چيزى كه انسانها را در چشم من متفاوت مى سازد عشق وصداقت است و بس.
تقريبا ١٤ سال پيش مقيم كانادا شدم و باطبع با مليتهاى ديگر نيز آشنا شدم كه راجب فرهنگ آنها و عملكرد اجتماعى آنها سخنهاى بسيار بود. قصه هاى مختلفى راجب چينى ها، روسها، كره ايى ها و غيره و غيره وغيره . تو بايد كلى اطلاعات جمع ميكردى كه ياد بگيرى كه در مقابل هر فرهنگى چگونه عمل كنى و به قولى ياد بگيرى كه مهره ات را در شطرنج زندگى كى و كجا و با چه تكنيكى حركت دهى تا در بازى زندگى سربلند باشى . اما زمانى كه به مركز مراقبه پا گذاشتم تمام اين بازيها و تكنيكها در ذهنم شكست. البته بايد خاطر نشان كنم كه قبلاً هم شكسته بود اما حالا كاملا رنگ باخت و تركهايش شكست و پودر شد. ما در اين مركز ١٠ روز براى مراقبه مى نشينيم. در اين ده روز خوراك ما گياهيست با هم حرف نميزنيم و از ٤/٥ صبح تا ٩ شب مشغول مراقبه هستيم. البته با استادان در مورد تكنيك و با استادياران در مورد احتياجات احتمالى گفتگو ميكنيم. نه چيزى ميخوانيم نه مينويسيم. هر كدام از اينها فلسفه بسيار زيبايى دارد كه اينجا مجال گفتگو درباره آن نيست. در اين مكان سكوت كامل حكم فرماست كه به آن سكوت شريفه گفته ميشود. از هر كشور و مليت و طبقه اجتماعى و مذهبى زير يك سقف جمع ميشويم وبه پالايش روح و جان ميپردازيم. بعد از طى كردن سه دوره ده روزه، يك دور ده روزه در آشپزخانه خدمت ميكنيم تا اجازه نشستن در دوره بيست روزه به ما داده شود. من اكنون در حال طى كردن اين دوره ده روزه خدمت در آشپزخانه هستم. ما اينجا ده تن هستيم ، با مليتهاى مختلف، زبانهاى مختلف، مذاهب متفاوت. گاهى براى اينكه اسم هم را ياد بگيريم بايد چندين بار تكرار كنيم اسمها گاهى عجيب و غريب بنظر ميرسند. از قشرهاى مختلف اجتماعى ، سرمايه دار، كارگر، تحصيل كرده هيچ كس از هيچ كس نمى پرسد تو مذهبت چيست؟ و یا تحصیلاتت چیست ؟ در اين مكان فارغ از بازيهاى ذهنى، زمان در حال حركت است البته همه سعى ميكنند براى ارتباط با هم انگليسى صحبت كنند. آشپزخانه تنها مكانى هست كه مى توان در آن صحبت كرد، ما در كنار هم با عشق كار ميكنيم و خوراك را براى مراقبه گرها حاضر ميكنيم و هر كس كه خسته شود بلافاصله كس ديگرى جايش را ميگيرد. چيزى كه براى من بسيار جالب بود اين بود كه زمان برايم بى معنى شده است. همسرم هم كنار من كار ميكند. از او هم همين سوال را كردم او هم همين حس را دارد. او لبخندى زد و گفت من اينجا كار نميكنم، من اينجا از اين سو به آن سو شنا ميكنم. در بين ما ژاپنى- هندى، انگليسى- چينى، ايرانى، كانادايى و امريكايى بودند ، همه به هم عشق ميدهيم چون همه يك هدف داريم، رهايى از زنجير ذهن و پاك سازى روح و جان. از من مى پرسيدند به زبان شما
I love you
چه میشود؟ دوست انگليسيم ساندرا شايد چهل بار آن را تكرار كرد (عاشقتم)، تا بتواند درست تلفظ كند. هيچ سوالى جز اين از من نشد. ما با هم حرف ميزنيم اما راجب خوراكى كه حاضر ميكنيم و راجب عشق و آرامش جان. اما روزهاى آخر است همه با هم درد دل هم ميكنيم و همه نيتشان چیزی جز کمک به یکدیگر نیست. امروز ياد قفسه ادويه مادرم افتادم كه ادويه ها در يك رديف چيده شده بودند و نام هر كدام با برچسبى بر رويشان مشخص شده بود. مادرم براى تهيه يك غذاى لذيذ و عالى از همه ادويه ها استفاده ميكرد تا اينكه بوى دلپذيرى فضاى خانه را پر ميكرد. در واقع ما در آشپزخانه ويپاسانا برچسب ها را پاك كرده ايم و از شيشه ها بيرون آمده ايم و آن فضا را پر از عشق كرده ايم. كاش ميشد بر روى اين كره خاكى همه از بر چسبها و شيشه ها بيرون مى آمدند. فكرش را بكن چه دنيايى ميشد عشق، صلح و آرامش.
